خاطره روزنوشت شهید خداداد قشقایی «۱۴»

خاطره روزنوشت شهید خداداد قشقایی «۱۴»

شهید «خداداد قشقايی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «عصر فشنگ‌ها و جعبه فشنگ‌ها را پاک کردیم در ضمن خشاب‌های خالی را پر کردیم سنگری هم کندیم حاجی یک ساعت پیش از مقر گردی آمد احتمالاً فردا من به زینبیه خواهم رفت و...» متن کامل خاطره چهاردهم این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خادم الحسین / خاطره روزنوشت شهید خداداد قشقایی «۱۳»

خادم الحسین / خاطره روزنوشت شهید خداداد قشقایی «۱۳»

شهید «خداداد قشقايی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «هفتم تیر سال ۱۳۶۴ ساعت ۵ با صدای حاجی از خواب بلند شدم. چیزی نمانده بود که نمازم هم قضا شود، چون خادم‌الحسین بودم به بچه‌ها صبحانه دادم و...» متن کامل خاطره سیزدهم این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
کاخ نرون و آثار باستانی دیگر
خاطره روزنوشت شهید خداداد قشقایی «۱۲»

کاخ نرون و آثار باستانی دیگر

شهید «خداداد قشقايی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «بعدازظهر را نخوابیدم عصر هم با سلیمان رفتیم کمی پایین‌تر از توپ مان آثار را که از عهد نرون بر جای ماند تماشا کردیم. در ضمن مسجدی را نیز که به طرز جالبی از سنگ تراشیده بودند و الان جز آثار باستانی به شمار می‌رفت...» متن کامل خاطره دوازدهم این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
دعای توسلی که هر دل سنگی را آب می‌کرد
خاطره روزنوشت شهید خداداد قشقایی «۱۱»

دعای توسلی که هر دل سنگی را آب می‌کرد

شهید «خداداد قشقايی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «تازه دعای توسل تمام شده. سلیمان دعا را می‌خواند با گریه و زاری که هر دل سنگی را از خواب غفلت بیدار می‌کرد...» متن کامل خاطره یازدهم این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
کمی دلم گرفته می‌خواهم چند سطری بنویسم
خاطره روزنوشت شهید خداداد قشقایی «۱۰»

کمی دلم گرفته می‌خواهم چند سطری بنویسم

شهید «خداداد قشقايی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «دیشب با پهلوان‌نژاد روی یک چیز ساده حرفمان‌ گیر کرد و حسابی همدیگر را دلخور کردیم البته بعد روی همدیگر را بوسیدیم و صلح کردیم، هر چند از اولش هم قهر نبودیم ولی نمی‌دانم چرا از دیشب خلق تنگ شده. یک کمی دلم گرفته می‌خواهم چند سطری بنویسم شاید تسکین پیدا کنم...» متن کامل خاطره دهم این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خرداد سال ۱۳۶۴ بعلبک / خاطره روزنوشت شهید خداداد قشقایی «۹»

خرداد سال ۱۳۶۴ بعلبک / خاطره روزنوشت شهید خداداد قشقایی «۹»

شهید «خداداد قشقايی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: « دیروز یکی از بچه‌ها رفت زینبیه و ما سه نفره بودیم من پاس اول بودم از ساعت ۶ تا ۱۰:۵ دقیقه خوابیدم. ظهر همراه ماشین غذا مسئول آتش‌بار نیز آمد. گفت که قرار است جایمان را عوض کنند...» متن کامل خاطره نهم این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
نماز عید فطر همراه با برادران لبنانی
خاطره روزنوشت شهید خداداد قشقایی «۸»

نماز عید فطر همراه با برادران لبنانی

شهید «خداداد قشقايی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «ماه رمضان هم تمام شد امروز عید فطر بود. صبح ساعت ۸ بود که از خواب بلند شدم. بچه‌ها حمام را گرم کرده بودند و غسل عید فطر را نیز انجام داده بودند...» متن کامل خاطره هشتم این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
شب آخر ماه رمضان و استغفار
خاطره روزنوشت شهید خداداد قشقایی «۷»

شب آخر ماه رمضان و استغفار

شهید «خداداد قشقايی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «امشب شب آخر ماه رمضان است و ماه رمضان تمام شد ولی من هیچ استفاده‌ای از این ماه نبرده‌ام. پشتم ز بار معصیت در هم شکسته، خار گنه در مردم چشمم نشسته...» متن کامل خاطره هفتم این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
عکس یادگاری با آهنگران
خاطره روزنوشت شهید خداداد قشقایی «۶» 

عکس یادگاری با آهنگران

شهید «خداداد قشقايی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «بعد از نماز و افطار عباس آمد گفت که دو نفر بیایند به مسجد، چون برادر آهنگران آنجاست و مراسم سینه زنی و نوحه خوانی در مسجد امام علی (ع) برقرار است که...» متن کامل خاطره ششم این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
از خدمت در راهیان نور تا شهادت در جزیره لارک
خاطره ای از شهید محسن فتاحی

از خدمت در راهیان نور تا شهادت در جزیره لارک

یکی از دوستان شهید محسن فتاحی در خاطره‌ای نقل می‌کند: شیخ محسن فتاحی، که آشنایی من با او به سال ۱۳۹۰ در پادگان معاد (شهید فرجوانی) و در جریان آماده‌سازی و فضاسازی “راهیان نور” بازمی‌گردد، روحیه‌ای خاکی و صمیمی داشت...» متن کامل خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
بعدی 2 3 4 5 قبلی